تبليغاتX
نقطه آغازین

نقطه آغازین

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

من برای سال ها مینویسم ...... سال ها بعد که چشمان تو عاشق میشوند....... افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...... همیشه یکی بود یکی نبود..

نوشته شده در دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:24 توسط سارا 2 نظر

 

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان.......

نوشته شده در دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:19 توسط سارا یک نظر


دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار

قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا

و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز

دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه

پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که

بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که

هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم

تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ،

دعا کن که خورشید

آسمان زندگیم هیچگاه

بدون تو غروب نکند....

نوشته شده در دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:18 توسط سارا نظر دهید

 

گاهي مجبور به گرفتن بعضي تصميماتيم

تصميماتي كه وقتي بهشون فك ميكنيم دلمون ميگيره

اما ناچاريم

منو بخاطراون تصميمات ببخش

نوشته شده در سه شنبه ۲۳ شهريور ۱۳۸۹ساعت 21:5 توسط سارا 10 نظر

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه

ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج

نوشته شده در جمعه ۵ شهريور ۱۳۸۹ساعت 15:1 توسط سارا 9 نظر

ای پروردگار بزرگ . ای بیدار در خوابهای ما . ای آشکار در پنهان ما .

هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشان ها بر وجود لایتناهیت دعا می کنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانگ می زنیم ... بر ما اجابتی کن دعاهایمان را. 

خداوندا در چنین شبهایی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ...

ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم. ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی . ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم.  ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت. ای موسیقی بی کلام عشق. ای رود زلال روح من. ای خداوند شایسته خداوند                                                           

                  ای بخشاینده مهربان ...

ای تمام معنی هر چه زیبایی است. ای پدیداربه وجودت قسم.

ای خالق بوی خاک پس از باران. تو را دلها برای شنيدن صدايت می تپد .

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم ...

الهی آمین ...


التماس دعا

 

نوشته شده در شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:18 توسط سارا 2 نظر

روی هر پله زندگی که هستی خدا از تو یه پله بالاتره نه برای اینکه خداست

برای اینکه دست تو رابگیره یه پله دیگه بالا تر بری

ممنون ازدوست خوبي ك اين جملرو تونظرات براي من نوشت

اما كاش نشوني ازخودش باقي ميزاشت

ممنون

نوشته شده در جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۸۹ساعت 11:44 توسط سارا 8 نظر

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

:و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت

مي آيد، من تنها گوشي هستم

كه غصه هايش را مي شنود

و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند

گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."

گنجشك گفت "

لانه كوچكي داشتم ،

ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

تو همان را هم از من گرفتي .

اين توفان بي موقع چه بود ؟

چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد .

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .

خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

انگاه تو از كمين مار پر گشودي .

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم

از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

 

www.ghasregeli.blogdoon.com

نوشته شده در پنج شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹ساعت 0:39 توسط سارا 2 نظر

 

نوشته شده در جمعه ۸ مرداد ۱۳۸۹ساعت 16:47 توسط سارا 3 نظر

قصه ها را گفته ایم چیزی نمانده برای گفتن

كاش میشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزی معشوق از دست نرود

میدانی كه خاصیت عشق این است زمانی كه دانستی و دانست این راز را، هر دو گریزان میشوید

نمیدانم چه رازیست

فراموش نكن

شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از كنار هم بگذریم و بگوییم:

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود

بذار خیال كنم تو دلتنگیات غروب كه می شه یاد من می افتی

بیا با پاك ترین سلام عشق آشتی كنیم

بیا با بنفشه های لب جوی آشتی كنیم

بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم

بیا برخنده ی این صبح بهار خنده كنیم

تو مالك تمام احساسم هستی تمام عشقم تمام احساس ناب دست نخورده ام

كه حاضر نیستم، حتی ذره ای از آن را با هیچكس تقسیم كنم

با هیچكس جز تو

. نه ، احساسم را با تو تقسیم نمیكنم بلكه آن را به تو تقدیم میكنم

تمام احساسم را تمام عشقم را

من برای سالها مینویسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق میشوند...!

www.rainbow.blogdoon.com
نوشته شده در پنج شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:5 توسط سارا یک نظر

چشمانم را گشودم

راهي نمانده بود

آري من تنها يك قدم تا خدا فاصله داشتم

تنها يك قدم

اماديگرنميتوانستم قدمي بردارم

تنهايك قدم مانده بود

ومن قادربه پيمودنش نبودم

پاهايم سست شده بود

ديگرتواني در بدن نداشتم

براي پيمودن اين راه

فريادبرآوردم

كاي خدا

ياريم كن

تنها يك قدم باتوفاصله دارم

چرادستانم رانميگيري

ومرابه آغوش گرم خود نميسپاري!

آياتواشتياقي به اين ديدار نداري؟!

خداوندا!

تنهايك قدم باآغوش گرم تو فاصله دارم

ياريم كن

اينبارتويك قدم به سويم بيا

نداآمدكاي عزيزترينم

سالهاست كه همانگونه كه تو به سويم گام برميداري

من نيز همراه باتوراه را ميپيمايم

گاه مي ايستادي و قدمي برنميداشتي

اما من همواره راه را ميپيمودم

تازودترتوراكه عزيزترينمي درآغوش گيرم

اينبارنيزمن اين يك قدم را خواهم پيمود

چون،من،ازآنچه تومي انديشي

به درآغوش كشيدن تومشتاق ترم

وخداوند

يك قدم به سوي من آمد

ومن درآغوش اوجاي گرفتم

اين خواب نبود

من بيداربودم

بيدارترازهميشه

آري من در آغوش او بودم

آغوشي كه سالها انتظارش راكشيده بودم

وبراي رسيدن به آن روزوشب

راه اين جاده ي طولاني را مي پيمودم

آري

اينك من در آغوش خدابودم

                                                يكشنبه    13/4/89     23.40

www.mywrittings.blogfa.com

نوشته شده در يکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:3 توسط سارا 4 نظر

قدم ميزدم درجاده

بي قراربودم خسته از اين راهپيمايي طولاني

گوشه ي دنجي را برگزيدم و نشستم

اما بي قراريم همچنان ادامه داشت گويي پاياني براي ان نبود

برخواستم وهمچنان به راهم ادامه دادم

اميدداشتم اما نميدانستم چراجاده هنوز تاريك است

گويي چيزي كم بود براي روشنايي اين جاده ي بي انتها

اري چيزي كم بود

وان توكل بود و اعتماد به خدا

تاقرص باشدگوشه ي دلم به رسيدن به انتها

پس توكل كردم

ناگهان جاده روشن شد همانند روشني روز

روزي پرازانوارنوراني خورشيد

بي قراريم نيز پايان يافت

حال هم نور داشتم و هم ارامش

پس به راه خود ادامه دادم

و با خود عهد بستم كه ديگر در گوشه ي دنجي ننشينم

 تا مبادا ثانيه اي دير به مقصد برسم!

اين ازنوشته هاي خودمه

www.mywrittings.blogfa.com

نوشته شده در يکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:1 توسط سارا نظر دهید

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

نوشته شده در جمعه ۱۱ تير ۱۳۸۹ساعت 19:15 توسط سارا نظر دهید

نیمه های شب شاعرک در خواب می گرید

خواب می بیند

                  خواب فردا را

در میان روز

شاعرک در خواب می خندد

                                  مثل یک کودک

خواب می بیند

                    خواب دیشب را

شب در خواب می بیند

                            که او رفته است

ظهر می بیند به خواب او هست

آه . . .

             کاش . . . او . . . می ماند . . .

م. سهیل زمستان85

www.mimsoheil.blogfa.com


نوشته شده در سه شنبه ۸ تير ۱۳۸۹ساعت 21:31 توسط سارا 4 نظر

در نوازش هاي باد ،
در گل لبخند دهقانان شاد ،
درسرود نرم رود ،
خون گرم زندگي جوشيده بود .

نوشخند مهر آب ،
آبشار آفتاب ،
در صفاي دشت من كوشيده بود .

شبنم آن دشت ، ازپاكيزگي ،
گوييا خورشيد را نوشيده بود !

روزگاران گشت و .... گشت :

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت ،
داغ بر دل دارم از مردان دشت .

ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد “

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است !

آسمان از ابر غم پوشيده است ،
چشمه سار لاله ها خوشيده است ،

جاي گندم هاي سبز ،
جاي دهقانان شاد ،
خارهاي جانگزا جوشيده است !

بانگ بر مي دارم از دل :
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد ؟‌“

سرد و سنگين ، كوه مي گويد جواب :
- خاك ، خون نوشيده است !

فريدون مشيري

نوشته شده در سه شنبه ۸ تير ۱۳۸۹ساعت 21:25 توسط سارا یک نظر


اين شعروبه خاطر داداشم (م.سهيل ) گذاشتم

خواستم خاطره هاش زنده شه البته اين شعرتونوشته هاي اوايل وبم هست

خودم اين شعروخيلي دوس دارم




بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

نوشته شده در يکشنبه ۶ تير ۱۳۸۹ساعت 18:57 توسط سارا 2 نظر

 

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

                 در زير كدامين آسمان ،

                            روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

 

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

 

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

 

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست

 

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

                            با اين مهر ، با اين ماه

                            با اين خاك با اين آب ...

                                                     پيوسته است .

 

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

 

 

 

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

                             اي آسمان  !

                                     اي شب  !

نمي خواهم

             نمي خواهم

                          نمي خواهم

                                     مگر زور است ؟

 

فريدون مشيري


نوشته شده در يکشنبه ۶ تير ۱۳۸۹ساعت 13:14 توسط سارا 2 نظر

نوشته شده در يکشنبه ۶ تير ۱۳۸۹ساعت 13:11 توسط سارا نظر دهید

بگذار که شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هرچند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما

هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن (دکتر شریعتی)

نوشته شده در جمعه ۴ تير ۱۳۸۹ساعت 14:6 توسط سارا یک نظر

سلام دوستان خوبم

شايدروزپدرنتونم آپ كنم

پس امروزاين روزوبه همه ي پدراتبريك ميگم

روزتون مبارك

نوشته شده در پنج شنبه ۳ تير ۱۳۸۹ساعت 15:14 توسط سارا 2 نظر

12345
آخرين مطالب
» .....
» رسم زندگی
» دعامیکنم.....
» منوببخش
» تفاوت عشق و ازدواج
» نيايش
» ..............
» گنجشك و خدا
» ...........
» عشق
» آغوش خدا
» توكل به خدا
» ديدار
» خواب
» دشت

Design By : Pichak